|
|
|
(مخصوص عاشقا و اونایی که احتمالا دارن عاشق میشن) |
|
LOVE IS THE ANSWER وقتی که توی دلت هزاران دلیل برای گریه داری وقتی که فکر میکنی تنها قطرات اشک میتونن کمکت کنن وقتی که فکر میکنی هق هق گریه کمکت میکنه بدون که در اشتباهی چون عشق میتونه جواب تمام سوال هایی باشه که فکرتو درگیر کرده پس از خدا بخواه از خدا بخواه که فرشته عشقشو به تو تقدیم کنه بهش قول بده که از این هدیه به خوبی مراقبت خواهی کرد زیرا که عشق طعم زندگی واقعی را به تو خواهد چشاند زیرا که عشق میتونه جواب تمام سوالها باشه زیرا که عشق..... LOVE IS THE ANSWER EVERY TEAR FALLING FROM UR EYES WILL BE THE ANSWER& POWER OF LOVE CUAZ LOVE IS THE ANSWER
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 17:17 توسط جسیکا
|
امروز داستان عشقی رو میگم که خودم با تمام وجود عشق بین این دو نفر رو حس کردم...مطمئنم با خوندن اون به رازهای عشق و شاید معجزات اون پی ببرید. مونیکا دختر ۱۳ساله ای بود که به خاطر موقعیت خانوادش قدم به کشور دیگری گذاشت با زبان و فرهنگ جدید که باید خیلی زود خودشو با اون وفق میداد. مونیکا به مدرسه رفت و همونجا زبان میخوند تا بتونه با بچه های دیگه ارتباط برقرار کنه... اوایل خیلی بهش سخت میگذشت اما با گذشت روزها اون تونست دوستای خوبی پیدا کنه... بین همه بچه ها پسری بود که توجه مونیکا رو به خودش جلب میکرد...پسری با قیافه ای جذاب و در عین حال مودب و باهوش که با خیلی از بچه های دیگه تفاوت داشت.اسم او استیو بود. ۱روز که مونیکا اصلا حوصله نداشت بره بیرون ترجیح داد داخل کلاس بشینه و شاید لغات جدیدی که یاد گرفته بود رو مرور کنه که یکدفعه دستش به جامدادیش خورد و تمام مداداش ریخت رو زمین.مونیکا با بی حوصلگی به مدادا نگاه کرد و خم شد تا اونا رو جمع کنه که دید یکنفر نشست کنارش و شروع کرد به جمع کردن مدادا...مونیکا سرشو بالا گرفت و دید این استیوه که داره کمکش میکنه...تعجب کرد و ازش تشکر کرد که کمکش کرده تا مداداش رو جمع کنه...استیو هم لبخندی زد و رفت...همون لبخند زیبایی که هیچوقت از روی لبای استیو محو نمیشد. از اون روز به بعد استیو و مونیکا دوستای خوبی واسه هم شدن.مونیکا تو ریاضی به استیو کمک میکرد و استیو هم مونیکا رو در زبان تقویت میکرد....اونا بیشتر وقتشونو با هم میگذروندن و تماشای ۱فیلم سرگرمکننده و یا ۱بازی ویدیویی خیلی جذاب بود. تا اینکه ۱ روز حال مادربزرگ استیو بد شد و استیو مجبور شد به مدت ۲هفته به شهر دیگری بره... عصر روزی که استیو از مونیکا خداحافظی کرد...پدر مونیکا گفت که کار ویزا درست شده و اونا تا ۱ هفته دیگه بر میگردن کشورشون.... مونیکا از این حرف شوکه شد.... ۱هفته دیگه؟یعنی من دیگه استیو رو نمیبینم؟ مونیکا خودشو به سرعت به خونه استیو رسوند اما همسایه استیو گفت اونا تا ۲هفته دیگه نمیان و شماره ای هم از خونه ی مادربزرگ استیو نداره... مونیکا با حسرت به در خانه استیو خیره شد و و بعد نامه ای رو که نوشته بود از لای در انداخت داخل... متن نامه: استیو عزیز بابام میگه باید زودتر به کشورمون برگردیم. اما من دوست ندارم.چرا رفتی؟ امیدوارم حال مادربزرگت زود خوب بشه. مونیکا و مونیکا به کشورش برگشت در حالی که قلبشو پیش پسری جا گذاشته بود. روزها میگذشت ولی هنوز هم مونیکا به یاد عشقی بود که به اون هدیه شده بود. ۱۰ سال بعد مونیکا برای ادامه تحصیل به همون کشور سفر کرد... اونجا تو خونه ی خانم پیری پانسیون شده بود و در دانشگاه هم از پیشرفت خودش راضی بود.... تا اینکه ۱ روز که از کلاس برگشت.صاحبخونه گفت که پسر جوونی هدیه ای اورده که گذاشتم تو اتاقت ولی خودشو معرفی نکرده که کی بوده. مونیکا وقتی وارد اتاق شد با دسته گل بزرگی روبرو شد که شاید قشنگترین دسته گلی بود که تا به حال دیده بود.روی اون ۱کارت بود که داخلش با دستخط زیبایی نوشته بود: (دوشنبه ساعت ۱۲ ظهر تو کافه تریای دانشگاه منتظرتم) مونیکا دوشنبه به تریا رفت.گارسون اونو به میزی راهنمایی کرد که پسر جوانی رو صندلی اون نشسته بود.با لبخندی جالب روی لبش....وای خدای من دارم خواب میبینم؟!اون استیو منه که روی صندلی نشسته؟!اونا همدیگرو بغل کردن و اشک ریختن...استیو به چشمای مونیکا خیره شد و گفت: (ممنونم مونیکای عزیزم به خاطر عشق خالصی که به من هدیه کردی) مونیکا گفت:اما تو چطوری منو پیدا کردی؟ استیو گفت:شاید باورت نشه اما من هم تو همین دانشگاه درس میخونم.روز اولی که دیدمت مجذوب رفتار و زیباییت شدم...اما وقتی تو رو میدیدم انگار ۱ چیزی تو دلم میگفت این دختر خیلی آشناست...۱ روز که داشتم نگاهت میکردم که با دوستت داری میخندی یکدفعه صحنه ای برام تداعی شد که من و مونیکا دختری که سالها قبل دوسش داشتم با هم میخندیدیم...همون موقع بود که مطمئن شدم این خود مونیکای منه که قرار رو ۲باره از من گرفته.... مطمئن نبودم که تو هم منو یادته...تا موقعی که وارد شدی اضطراب داشتم که نکنه مونیکا منو یادش نیاد اما وقتی گفتی استیو انگار تو که تو ابرها بودم....خیلی خوشحالم که ۲باره کنارمی. مونیکا و استیو ۴ ماه پیش به طور رسمی مراسم ازدواجشونو جشن گرفتن. سرگذشت این دو میتونه بیانگر قدرت عشق و شاید معجزه گری اون داشته باشه. AMOR VINCIT OMIA عشق چیره بر هر چیزی است
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:1 توسط جسیکا
|
دفتر عشـــق كه بسته شـد
boy lovely
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 15:39 توسط جسیکا
|
امروز هوای دلم ابری ابریست... دلم بدجوری تنگ شده.... اشک چشمهایم شاید با نگاه کردن به یادگاری هایت خشک شود٫ولی.... دلم را چه کنم؟ بگو چگونه بدون تو الفبای عشق٫آن کلمه جادویی و معجزه گر را هجی کنم؟ تو باید بگویی... همین حالا که دست هایم در ماتم نبودنت سرد و یخ زده است... همین حالا که وجودم سراسر نیاز به تو است.... تو باید بگویی...... همین حالا که دلم بدجوری تنگ است... میگن عشق٫اول با ۱ نگاه شروع میشه... خیلی ها میترسن و نمیدونن این چیزی که اونا رو اسیر کرده عشقه یا هوس... آخه خیلی از ما فرق عشق و هوس رو نمیدونیم... ولی من میگم... عشق جرقه ایست که درون قلب انسان به وجود می اید و ناگهان ساغر وجود انسان را لبریز خواهد کرد از شادی...غم...لذت و درد. و آنگاه تو خواهی فهمید که خداوند این هدیه خاص خود را به تو.....فقط به تو هدیه کرده... جاویدان باد عشق ازلی و ابدی LOVE'S ONLY THING THAT PEOPLE LEAVE FOR....WITH OUT IT WE ARE NOTHING....AND IF U FIND IT....U'LL BE THE LUCKIEST PERSON IN THE WORLD...IT'S LATE COMEON
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:45 توسط جسیکا
|
boy lovely
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:59 توسط جسیکا
|
تو خواهی دید که تنها کسی هستی که میتوانی بر من بتابی! در حالی که بیابان ها در میان من و تو فاصله انداخته... عشقمان فاصله ها را هیچ می کند...مانند نور که تاریکی را می رباید... زیرا که من میخواهم با این جام...شراب تو باشم.... با این شمع گرمای وجود تو باشم.... پس به سوی من ای....زیرا که من و تو برای هم ساخته شده ایم....تا ابد و برای همیشه... انگاه که مرگ ما را از هم جدا کند. هر نفس تو یک سمفونی را می شنوی... تو خاص هستی و میدانم این فقط تو هستی که برای من تن خسته ام نوشدارویی... زیرا که من با دیدن تو شاداب میشوم...همانند گلی که در یک لحظه شکوفا می شود..... همانند اقیانوس تنبل مرا در اغوش بگیر ... با من برقص....تاب بخور..... و بگو I CAN'T LIVE WITHOUT U ALL IN MISSIN' U DON'T FORGET:LOVE MANAGES EVERY THING
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 21:22 توسط جسیکا
|
من هنوز هم تو را احساس میکنم...
احساس میکنم که هنوز هم کنار من ایستادی و با هم داریم به اینده نگاه میکنم.... روزی اگر...اگر روزی ۲باره تو رو پیدا کنم: دیگه نمیذارم از پیشم بری... من اینجا پیش این یادگاری هایت مینشینم و به امید ان روز بر روی تمام گل برگ های سرخ باغ ارزویم نام تو را هک میکنم... ای یگانه عشق جاویدم... میگن عشق یعنی حسرت... عشق یعنی بیابانی در وسط هفت دریا... عشق یعنی ناامیدی ... اما من اشک هایی که در حسرت نبودن تو میریزم... لبخندهایی که با یاد تو بر لبانم جاری میشود را با هیچ چیز دیگر عوض نمیکنم... پاینده باد عشق تا ابد وقتی که عشق بر تو درخشید.... عزیزم تو خواهی دید که تو تنها کسی هستی که میتوانی بر من بتابی... بیابان تشنه ی تنم را سیراب کنی... دل خسته ی من را شاداب کنی.... و مانند خورشید دنیای تیره و تار من را روشن کنی... زیرا که این راز اکسیر عشق است راستی ای ننوشته هادرون جوشه یعنی ساخته ی خودمه پس کسی حق کپی برداری نداره باتشکر
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 15:18 توسط جسیکا
|
هر کسی هر جایی که هست دنبال ۱نفر میگرده تا اون بشه تکیه گاهش.... حال تو نیز بگذار دست هایت را بگیرم و تو را در اغوش کشم و به تو بگویم دنیای مرا رنگی کن...قلب مرا نقاشی بکش...تابلویی از تصور زیبایت در مورد عشق بکش...پس دنیای مرا رنگی کن زیرا که میدانم این فقط تو هستی که می توانی مرا به دنیای زیبای خودت ببری. همیشه میگن وصال قاتل عشقه...نمیدونم چرا.... شاید وصال باعث عادت میشه...شاید وصال ....نمیدونم...اصلا ولش کن...اما من میدونم که حتی اگه به اون نرسم...یاد اون و تمام خاطراتش مهمون قلبمه تا ابد تا جایی که ساغر وجودم از عشق او لبریز شود و انگاه من خوشبخترین ادم کره ی خاکی قلمبه ی خودمون هستم.
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 13:0 توسط جسیکا
|
سلام..امروز میخوام داستان عشقمو بگم.
تقریبا نیمه های دی ماه بود و تب و تاب کنکور همه رو گرفته بود.منم به پیشنهاد یکی از دوستام کلاس(...)ثبت نام کردم... ۳شنبه شب سردی بود و من هرچی دنبال ادرس میگشتم پیدا نمیکردم...بلاخره با معلمه تماس گرفتم...اون گفت جلوی در منتظر میمونه تامن ببینمش!به خاطر همین سریع پیداش کردم.وقتی دیدمش خیلی تعجب کردم...۱ جوون ۲۶ یا ۲۷ ساله! وقتی وارد کلاس شدم همه دوستام هورا کشیدن...اخه ما باهم خیلی ردیف بودیم...سیاوش(معلمه)گفت چرا اینقدر سر و صدا میکنین؟گفتن:جسیکا یکی از بهترین دخترای مدرسه ی ماست...(همینطوری ۱ چیزی پروندن...شما جدی نگیرین گفت:درساشم مثه اخالاقشه؟ بیتا که رابطه ی خوبی با من نداره گفت:نه زیاد تعریفی نداره منم خیلی ناراحت شدم ولی ادمی نیستم که بخوام کینه توزی کنم.... بلاخره اونروز تمام شد و من هر ۳ شنبه میرفتم کلاس...طبق معمول بازم همه ی سوالا رو من جواب میدادم...شده بودم مخ منم که اصلا دوست ندارم سر کلاس زیاد حرف بزنم....اخه خیلی بدم میاد!!! تا اینکه متوجه نگاهای سیاوش شدم...هر وقت میومدم میخندید و هر وقت میرفتم با نگاهای خاصی منو بدرقه میکرد... وقتی سوال میپرسیدم لبخند میزد و کلی واسم توضیح میداد...خنده هاش و نگاهاش داشت منو دیوونه میکرد....کم کم خودم هم فهمیدم که دارم بهش فکر میکنم...یعنی منم...بعله وای که چقدر روزای قشنگی بود...ولی خیلی زود تموم شد. اما تو این مدت بهم چیزی نمیگفتیم...من به خاطر درسم و اون به خاطر مراعات من که کنکور داشتم.... تا اخرین روز که دیدمش...وقتی کلاس تموم شد...من رفتم بیرون..تاکسی گرفته بودم تا سوار شم...دیدم اومد کنار تاکسی...بهم گفت:جسیکا بعد از اعلام نتایج که میاین پیشم؟منم گفتم:اره حتما....بعد تاکسی به حرکت دراومد و من و اون به هم خیره شده بودیم انگار میخواستیم اون لحظه تا ابد ادامه داشته باشه.....بعد تاکسی از خیابون رد شد و من...دیگه اونو ندیدم....... اینم داستان عشق من من باید برم بای
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 18:56 توسط جسیکا
|
یک سلام گرم و آتیشی خدمت تموم عاشقا... جسیکا هستم...این وبلاگ رو فقط واسه عاشقا upکردم...مخصوص اونایی که هنوز عاشقن یا عشق از دست رفته دارن(مثه خودم) همینطور که تو قسمت توضیح وبلاگ هم گفتم...دوست دارم این وبلاگ گروهی باشه...هرکس دوست داره ...میتونه واسه من pmبزاره تا من passوبلاگ رو به اون بدم...همینطور که گفتم دوست دارم همه از عشقشون بگن... تذکر(warning): البته اگر کسی باشه که بخواد سؤاستفاده کنه توسط من یا دیگر دوستان از وبلاگمستر حذف خواهد شد....! با تشکر IF THER'S NO WORD 2 SAY OR U THINK NOBODY KNOW U...DON'T WORRY CUASE THERE IS ALWAYS SOMEBODY WHO THINKS ABOUT U & WANT U 2 SUCCEED
+
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 15:33 توسط جسیکا
|
|
این وبلاگ گروهی مخصوص تموم عاشقاست..هر کی عاشقه هم میتونه بنویسه...داستان عشقشو...یا هر چیز دیگه...از دستش ندی!